از تو برگشتن محال و در تو افتادن غلط
من فقط می خواستم یک کام از .. من .. من فقط...
چیز ناچیزیست در دریا بیافتد عکس ماه
جویباری مست باشی ختم رویاهات شط
اسب باشی مست باشی کوچه ای بن بست با-
مرد میدان باشی و خود را نیاندازی وسط
خانه ای باشی که سقفی سایه ای فرشی کسی
در تو پنهان باشد و دلخوش به چیزی بی جهت
این شراب_ این شراب _ ش _ شراب لعنتی
می کشید و میکشیدم او نشان من نیز خط
پشت خط خانم ... نه آقا من چمه ؟ این جا کجاست ؟
حرف با من می زند این پارک یا این نیمکت؟
حال ما و حال رندان ... ما مزاحم نیستیم
(قطع کن مرتیکه .. گم شو .. گور بابات و ننت)
خوبها را با تو دیدم... چوبها را با درخت
خوبها را چوبها ... خوردند مانند شراب
من چه دارم می نویسم .. خانه ام را باد برد
آبرویم رفت ...جایی که تو می آمد بدت
از تو برگشتم چه آسان در تو موشک شد غزل
مرد میدان بودم و انداختم خود را کجا؟
*********************
هرچند دوستان زیادی (دوستان خوبی مث محمد باقر حاجیانی ، محمد نویری و مهدی شبانکاره و ...)سالها توصیه کردند به بلاگفا نقل مکان کنم و خانه ای دیگرگونه بنا کنم اما مصالحی نداشتم و انگیزه و رمقی نبود . حالا که هست می روم. http://www.abedesmaeili.blogfa.com
نویسنده :
عابد اسماعیلی - ساعت ٩:٤٦ ق.ظ روز یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٧
برای اسد رنجیر فهلیانی
با آب رفتی تا شبی با سنگ برگردی
آهو خرامیدی که حالا لنگ برگردی
شک دارم اینبار از دلت دریا بجوشد یا...
یا مثل سابق عاشق و دلتنگ برگردی
این ببر وحشی بوی خون می آید از جانش
باور ندارم زنده از این جنگ برگردی
آهنگ رفتن کرده ای؛ ای مثل موسیقی!
دیگر نمی خواهم از این آهنگ برگردی
تنها برای دور بودن یک قدم کافیست
آنوقت مجبوری که صد فرسنگ برگردی
نویسنده :
عابد اسماعیلی - ساعت ٧:٥٧ ق.ظ روز سهشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸٧
روبه رویم گلی آماده چیدن دارم
بی جهت نیست که من شوق رسیدن دارم
زندگی سینه آغشته به زهری ست که من
در دلم حسرت هر روز مکیدن دارم
گل من ! مرگ بر این من که به من خیره شدی
من چه دارم چقدر ارزش دیدن دارم
کفشهایم کفن تاول پایم هستند
نذر دنبال تو تا ماه دویدن دارم
پرم و ساکتم و آهنم و اسلحه ام
ماشه ام منتظرم کرم چکیدن دارم
ترسم این است که یک روز گلم را بکشم
بادم و تجربه تند وزیدن دارم
باغبان پای گلم را به همان خاک ببند
من خودم سینه بر خاک خزیدن دارم
نویسنده :
عابد اسماعیلی - ساعت ٥:۳٢ ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٦
شبتاب دلم هنوز هم می تابد
هی.. نور امید بیش و کم می تابد
بی تو همه جا تیره نه خورشید نه ماه
اندوه در آسمان جــــــــــــــــم می تابد
نویسنده :
عابد اسماعیلی - ساعت ۱۱:٢۱ ق.ظ روز سهشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٥
به یاد مرحوم بهمن کرم الهی
گول چشماتو نخوردم خوردم
آبروی هر چی مرده بردم
توی گلدونای چشمت اون قد
آب بهم ندادی تا پژمردم
*
آبرو آبیه که می ریزه
چی کارش کنم اگه لبریزه
کاسه دله چه جور برات بگم
بعضیا درشته بعضی ریزه
*
تو مث پنجره ای پر رازی
یه جورای بسته یه جورای بازی
هنوزم نمی دونم بدون من
به کجای زندگیت می نازی
*
نقطه ای مرکز ثقل خطری
مث خونه های قدیمی دو دری
من چه جوری با تو کل کل بکنم
تو که ساقی قضا و قدری
*
چه جوری دلت رو کردی راضی
که بیای برقصی با طنازی
نمی دونستی می دونم اومدی
پیش قاضی واسه ملق بازی
*
فک نکن که کم می یارم مشتی
من با تو کاری ندارم مشتی
درسه که روزگارم تیره اس
رو خودم پا نمی ذارم مشتی
*
واسه چی تو صورتم تف کردی
با نگام چرا تصادف کردی
تو دلم عقده شدی ماسیدی
خیس شدی کپک زدی پف کردی
*
من به تو هیچی نگفتم رفتی
خونه دلم رو رفتم رفتی
حالا دیگه نیستی و منم شبا
می خونم تو گوش جفتم رفتی
*
تا اونم با این شبام خوش باشه
تو عروسی چشام خوش باشه
منم و یه جفت شاعر مسلک
بره با ترانه هام خوش باشه
نویسنده :
عابد اسماعیلی - ساعت ۱٢:۳٢ ب.ظ روز سهشنبه ۱۱ مهر ۱۳۸٥
از آسمان دلسردم و از دامنت هــــــــم
از دکمه های آبی پیراهنت هــــــــــــم
آنقدر دلسردم که می خواهم بدانی
از رفتنت بیزارم از برگشتنت هــــــــم
سنگی اگر نه آهنی در من که آبم
سر می کنم با زنگهای آهنت هــــــم
یک روز در چشم کسی می بینی ام باز
آنروز باور کن که میل دیدنت هـــــــم-
در من تداعی می شود یا نه بماند
اینها بماند شیوه خندیدنت هـــــــــــم
***
با یک نفر غیر از تو می خواهم بخوابم
شاید دلم دریا شود رود تنت هــــــــم
نویسنده :
عابد اسماعیلی - ساعت ٦:٢٥ ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸٥
اول هر غزلی بوی تو بايد باشد
حسی از جنس پل موی تو بايد باشد
اين كه با يك حركت دل به هوس می افتد
زحمتی از كج ابروی تو بايد باشد
تا نمك گير شود شاعر بی نام و نشان
غزلش محور بازوی تو بايد باشد
سايه جز خاك عرق كرده ما سهم نداشت
قدرت جاذبه جادوی تو بايد باشد
كشتی نوح كه هيچ است خود حضرت نوح
وقت طوفان تو جاشوی تو بايد باشد
تا ببرد سر انگشت زليخا قطعاً
عشقی از تيزی چاقوی تو بايد باشد
آسمان وحی فرستاد كه آهو هر روز
ضامن چرخش زانوی تو بايد باشد
***
شاعر اين قافيه ها گاه گداری خوبند
بهترين قافيه ؛بانوي؛ تو بايد باشد
سال۱۳۸۰ وقتی كمی جوان تر بوديم
برای روزها و شبهای محمد دشتيانه در ۲۲۱
زير نور چراغ می خوابم
وقت خواب کلاغ می خوابم
هر شب از روز قبل قاطی تر
بی دل و بی دماغ می خوابم
تختخوابم زمين و خاک و گل است
روی آسفالت داغ می خوابم
استخوانهای دنده ام محکم
روی ۸ جناغ می خوابم
تا از آن عشق عشق بی فرجام
شب بگيرم سراغ می خوابم
من کجا و شکوه عشق کجا
پشت ديوار باغ می خوابم
[يك نفر بدتر از خودم شبها
زير يك چلچراغ می خوابد]
به گمانم از او نجيب ترم
اسبم و با الاغ می خوابم
نویسنده :
عابد اسماعیلی - ساعت ٩:۳۱ ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٤
وقتی که پری چهره نگاری داری
يک صبح پر از اميدواری داری
مخصوصا اگر موسم باران باشد
رعدی بزند "شوق بباری" داری
ای قافله از يمن آورده جهاز!
غير از غم دلدار چه باری داری ؟
غمگين نداری ات نباشی زيرا -
"بر سينه من سر بگذاری" داری
تو مـــــاه شب هفتم ماهـــــی يعنی-
رخسـاره نيمــــه آشکــــاری داری
لبـــهای تو از حبس ابد تنـــگ ترند
چون در دهنت ذوق قناری داری
من شور غزل به واژه انداخته ام
از واژه بگو چه انتظاری داري؟
***
حالا که پــری چهره نداری کافيست-
که فرض کنی هر چه نــداری داری
با وجودی که می دانم آنچه می نويسم آن چيزی نيست که بايد بنويسم اما آن چيزی را که نبايد بنويسم می نويسم تا بيشتر از بايدها به نبايدها عادت کنم ...
بلـــند هر چه نوشتم حواله بــــامت
نگاه هر چه سرودم حلال اندامــــت
مخاطبی که تو باشی محول الاحوال
و شاعری که منم رام رام آرامــــت
اگر به فرض محال عاشقت نباشم پس
غزل تداعی بی موردی است از نامت
تمــــام اينهمه راه نرفته را رفـــــتم
به شوق کعبه چشمت لباس احرامـــت
لبی که تشنه تر از شنبه بود و شهريور
چطور صرفــــنظر کرد از لبت کامـت
***
هميشه در غزلم از تو وام می گـــيرم
نشد که پس بدهم چند قسط از وامــــت
طياره ای برای محمد نويری
ديگه مث اون قديما دفترم پاره نمی شه
واسه رفتن همه برگاش ديگه "طياره" نمی شه
واسه رفتن تو بيابون تو خيابون تو افق
واسه ويرونی اين خاطره خمپاره نمی شه
دفتر سفيد تنهام تو شبا روشن نوره
يه ستاره است آره هيچ وقت مث سياره نمی شه
توی سرمای زمستون جايی که يخ زده دستات
سوختن دفتر شعرم واسه تو چاره نمی شه
***
دفتر سفيد و ساده ام داره رو به روم می ميره
يه جايی يه روز برفی می دونم که جون می گيره
***
يه جايی يه روزگاری هميشه ورد زبونا
می خون ء ترانه هامـو هر کی "طياره" نداره
مرز احساس مرا می شکند مردی کـــــه ...
فکر می کرد که شاعر شده از دردی که ...
و پر از وســــوسه با تو نوشـــتن ازتـــــو
که تو با پيرهــــنت فکر نمی کـــردی که ...
ای تو يعنی هوس ســــوخته در باد جـــنوب
دور دور غزل است و دل ولگـــــردی که ...
بغـض يعـنی همـه مزرعـه دلگـــير شـــود
تا تو باران تر از آن مخمصه برگردی که ...
يا خوشی زير دلت زد که مـــرا رنجاندی
تا تحـــمل بکـــنم باقــــی ســردردی کـه ...
***
اينکــــه آشفــته نوشـــتم بدليلی - شـــــايد -
ســـاده باشد مثلا ســـــاده تر از مردی کـه...
عطيه قربانی
نویسنده :
عابد اسماعیلی - ساعت ۱۱:۳٤ ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٤
يک ثانيه مانده بود زير تابوت بلکه بنوازی اش به تاری از موت
بلکه تو اجالتا نمانی بر خاک يا اينکه ببينی اش به لطف جادوت
ابروت عجيب در تباهی کج بود کج بود عجيب در تباهی ابروت
تقصير تو بود اينکه آدم فهميد فرق است ميان گندم و سيب و توت
اين حاشيه طبيعی انسان است يک کرم که بوسه می زند بر زانوت
صد سال گذشت از تولد تا مرگ يک ثانيه مانده تا بگيرم بازوت
***
... و ثانيه ای بعد چه غوغايی بود يک شاعر و کبريت و غزلها باروت...
۱۳۸۱
نویسنده :
عابد اسماعیلی - ساعت ٢:٢۱ ب.ظ روز سهشنبه ٤ امرداد ۱۳۸٤
می توانی به من خسته کمی فکر کنی
به من خسته وابسته کمی فکر کنی
به من گمشده در پهنه سرگردانی
می شود صورتی از شرم تو برگردانی
صورتی نيم بزک کرده و نيمی عاشق
بگذاريش به چشمان يتيمی عاشق
بگذاريش بر اين صورت ناهموارم
و بر اين روز و شب ثابت نکبت بارم
به من تلخ ترين قصه بی دردی ها
و همين جاده پر از شيوه نامردی ها
که در اين شهر شلوغ از پی تو می آيند
مردمانی که سر پيچ تو را می پايند
مردمانی که سر کوچه عبادت کردند
و تو را لخت -به اين شيوه- زيارت کردند
گله در گله اگر گرگ شوی می دانند
و سر نعش تو چون لاشخوری می مانند
بی گمان ننگ ترين ننگ به من وصله شده
جامه با پوششی از سنگ به من وصله شده
می توانی به ازای اثر انگشتت
آسمان را بگذاری برسد بر پشتت
فرق سر را اگر از پشت دو جا می کردی
محشری جنت والناس به پا می کردی
{و اگر محشر اين قوم دروغی باشد
و هدف همهمه روز شلوغی باشد}
باز از روز قيامت خبری نيست که نيست
و از آن جنت الماوی اثری نيست که نيست
خبری نيست اگر نيست بيا برگرديم
؛ کعبه؛ يک خانه شخصيست بيا برگرديم
{و پدر لخت پسر لخت برادر عريان
مادرش لخت زنش لخت و خواهر عريان }
عشق را جامه بياريد بپوشانيمش
يا کمی شعله بياريد بسوزانيمش
و خدا نيز اگر شرم نمی کردندی
قوم را امر نمی کرد که برگردندی
حضراتی که به تاثير دعا می بالند
هيچ گفتند که اين قوم چرا می نالند؟
يا اگر کعبه ترک خورد چه بايد بکنيم
قبله را باد اگر برد چه بايد بکنيم
جای شيطان و خداوند عوض شد چه کنيم ؟
ملک الموت گرفتار مرض شد چه کنيم ؟
{ و تو ای حضرت عالی به چه می انديشی ؟
تو اگر شور اگر شعر اگــــــــــر درويشی }
ياد باد آنکه ز ما وقت سفر ياد نکــــــرد
کوچک نام مرا زمزمه در باد نکـــــــــرد
و کسی نيست که فرياد کند برگــــــــردد
دل غمديده ما شاد کند برگــــــــــــــــردد
و کسی نيست که بازی بکند با ليـــــــــــلا
و تو را کوچه سرازير کند تا ليـــــــــــــلا
يا اگر از خبر مرگ خودم می گــــــــــــفتم
خانه را تا اثرت پاک شود می رفـــــــــــــتم
يا همين شعر اگر قافيه باران می شـــــــــد
و در اين گوشه در اين حاشيه باران می شد
{ اگر اين قافيه در شان تو ای زيبـــــا نيست
نه همين شعر که اين زندگی ام بی معنی است }
***
... و تو ای مست ترين شاعره بر می گردی؟
مـــــــريم ســاده دل باکــــره بر می گردی ؟
تا خــــــــودم شور ترين شعر تو را نقد کنم
مثنـــــــــــــوی های تو را با غزلم عقد کنم
اين شعـــــــاريست که در ذهن زمين می ماند
؛عشــــــــق؛ خوب است ولی خوبترين می ماند
چند سال پيش(۱۳۸۱)
سايه ای کو تا بياندازم کنار چشمهات
کهکشانی تا بچرخد بر مدار چشمهات
عالم زيبا تری با مردم آبی تری
می تواند جا بگيرد در قطار چشمـــــهات
تارهای صوتی ام بد ميزند آهنــــــــگ را
ماه من! من را برقصان با سه تار چشمهات
پشت در يک مرد درد اندود آيا نــــيست تا -
سر بکوباند به در در انتظار چشمــــــهات؟
من که ديگر نيستم حالا خودت می مانی و -
دامن سرخ -آبی فصل انار چشمــــــــهات...
***
خلوتی بود و شبی بارانی اما حيف شد
در نياوردم دمار از روزگار چشمهات
من از تو چه دارم بنويسم جز غم
غم در تن و تن در من و من در ماتم
نویسنده :
عابد اسماعیلی - ساعت ٧:٥٩ ب.ظ روز سهشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸٤
ديشب شب تقسيم گندم بود مردم
شور عجيبی بين مردم بود مردم
جشن قبيله کدخدا مردان عاشق
جشنی که ديشب ـ بار چندم بود مردم؟ـ
سنج و دهل دمام غوغايی به پا بود
طوفانی از دم دم ددم دم بود مردم
بايد يکی قربانی آن جشن می شد
قربانی آن جشن
Random بود مردم
ديوانه زنجيری آمد دختری مست
چشمش شبيه قوس کژدم بود مردم
خونی که ماسيد و کمی نعش و کمی گيس
اين سهمش از تقسيم گندم بود مردم
***
دم دم ـ ولی ـ دم ظاهرا جو بود گندم
کمبود اين مردم کمی دم بود مردم
نویسنده :
عابد اسماعیلی - ساعت ٧:٥۱ ب.ظ روز سهشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸٤
رسيده ام به جهانـــی که در دلم کشتم
به باقی هيجــــــــانی که در دلم کشتم
من از زمانه صميمانه عذر می خواهم
علی الخصوص کسانی که در دلم کشتم
نویسنده :
عابد اسماعیلی - ساعت ٧:٤٤ ب.ظ روز سهشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸٤
مثل سرما به گل سيب هجوم آوردم
با خودم با تنه سيب چه کاری کردم
ريشه ام تا ته اين دره فرو رفت ولی
ماری انگار در اعماق تنم پروردم
دارم اين گوشه تلف می شوم از بی آبی
اينهمه سبز دراين باغ فقط من زردم
من درختی که به اندازه دريا پيرم
و دقيقا دو سه سال است دچار دردم
درد من راز مگو بود و مجبورم کرد
که به اين آب و به اين خاک پناه آوردم
ای تبر تيشه به دوش از تنم هيزم بشکن
و بسوزان که در اين فصل سراسر سردم
نه که اين شاخه آفت زده را گرم کنم
دوست دارم که به آتشکده ها برگردم
***
باغبان پای مرا از دل اين خاک درآر
می روم تا لب درياچه و برمی گردم
بد نيست در مقابل هم بی ريا ترک
قدری بدون شيله و قدری بدون شک
يک لحظه از مدار جهان منحرف شويم
از ننگ دام ودايره وبازی فلــــــــک
يک دور دور هستی و يک دور دور خويش
تا تو مرا ببينی و من با تو تک به تک ...
شبها ستاره ها همه را جمع می کنيم
يک مشت را گلوله و يک مشت را الک ...
مانند مشتری به زحل فکر می کنم
مانند زهره به مريخ می کشی سرک
در يک مدار تازه نفس تازه می کنی
با آبرنگ ساده رنگين کمان بزک
با يک قمر عيادت خورشيد می رويم
تب کرده دير و زود ترک می خورد ترک
ما در هوای قطب جنوب جهان خوشيم
دل در هوای باغ قديمی کبوترک
خون تمام خاطره ها را مکيده ام
حالا تو خون عشق و جنون مرا بمک
در دل سياه چال بزرگی اگر چه هست
اما کمی مقابل هم بی ريا ترک
**************************************************************
؛ جای خالی تو رو ايندفه با چی پر کنم ؛
*******************************************
شرمنده از نگاه غم آلود می شوم
بی تو دچار وحشت کمبود می شوم
تا تو در اين کوير نمکپوش گل دهی
من نور و آب و خاک و گل و کود می شوم
ماهيتا يعنی فکر می کنم
ماهيتــا بــدی از باب افتعــال ماننــــــــد کلمـــه ناجــور ابـتذال
اما به هر جهت من عاشق توام من در تو بوده ام منظور انحلال
ما درد ميکنيم در دام دايره ما دور می زنيم در پيچ احتمال
سر گيجه می زنيم سرمست می شويم بی می - بدون می- نه تازه يک سوال
آيا جنوب شهر باران که می زند تاثير می کند بر شرجــی شمال؟
نه جور ديگری آقای محترم آيا زن شما در خواب يا خيال -
کابوس می شود يا راه می رود با مرد ديگری مشغول قيل و قال
[اين صحنه را بيا بازی كنيم تا - ] مردم نشته اند من كعبه تو بلال
حالا اذان بگو در قرن بيست و يك فی قلـــت قتيل فی كثرت قتال
جارو بدست ما جادو به دست او يك جنگ تن به تن يك عمر در جدال-
با زندگی خدا انسان و نان و زن / هی صبح و ظهروشب هی روز و ماه وسال
***
حالا چه سمتی از اين خاك سهم ماست ها ! مغرب جنوب يا مشرق شمال؟
۱۳۸۱
به ياد شاعر '' همين که قسمت من بوده ای بد آوردی ''
با غزلهای تو يک مرد خودش را ترکاند
و به اندازه خالی شدنش اشک چکاند
چقدر زود مرا پير تر از من کردی
هيچ کس مثل تو اين عقربه ها را ندواند
سايه ای پشت زلال-آبی چشمانت بود
که به اندازه يک قرن مرا می ترساند
رفته ای زير سوالی که جوابش سخت است
چه کسی پشت در بسته تو را می خنداند
شبحی بود و کسی بود و همان نيمه شب
تو نديدی که تب عشق مرا می لرزاند
يا چه بود است مراد وی از اين ساختنم
که به اجبار تو را برد و مرا برگرداند
۱۳۸۱
برای روح عريان صادق کرمی درودی درودزنی
؛ نگذار آنچه مانده در گلو گلوله شود و سينه را بچاکاند ؛
می خونم ولی صدام در نمی آد رو زبون می آد جلوتر نمـــی آد
بر می گرده تو دلم عقده بشـــــه عقده وا ميشه ولی در نمی آد
می مونه بغض گلو گــير ميشه كاسه صبر ولی سر نمــــی آد-
تا گلوله ای تو سر خالی كنم از من اين كارا می گن بر نمی آد
با همين دود و دما سر ميكنم وقتی كه نسيمی بهتر نمی آد
هر كه تو چاله بره باكی نيست هر كه تو چاه بره در نمــــی آد
وقت تنهايی همش داد می زنم يه نفر بياد يه لشكر نمــــی آد
رفته ها ! رفته كه شب برگرده می دونم اين دفه با سر نمی آد
***
همه چی همينجوری تموم می شه كاری از دست كسی بر نمی آد
كيش همين اواخر
اما تو هر شب...
هر چه می بينم همان شب بی خيالش می شوم
عشق را خيلی مودب بی خيالش می شوم
کار ما از عاشقی ديگر گذشته تا ابد
منتها با گريه اغلب بی خيالش می شوم
ديشب استيضاح کردم اين خدای مست را
امشب اما پيک بر لب بی خيالش می شوم
وحی منزل بود اما پاک قاطی کرده بود
جای اقرا گفت اذهب بی خيالش می شوم
تيرک عصيان عمود از قعر ديوانم گذشت
با همين شعر مورب بی خيالش می شوم
***
اشتباهم باز هم در اين غزل تکرار شد
يا بيايد يا از امشب بی خيالش می شوم
فصلی برای ابراز تو
احساس با طراوت آتشفشانی اش
غل می زند در چهره اش با شعر خوانی اش
مخلوطی از جواهر و آتش کنار هم
خورشيد غبطه می خورد بر زندگانی اش
نسل جهان به همت او باقی است و بس
هر روز شعر ميشود نام و نشانی اش
نامش نوشته می شود روی کتابها
تا تو سليس و ساده و زيبا بخوانی اش
افزوده چشم وسينه و موهای سر به راه
بر شهرت جهانی و شور جوانی اش
***
٫ زن نعمتی است هديه فرستاده از بهشت ٫
جز ماجرای سادگی و بی زبانی اش
در قالب معاشقه اينگونه مرد را
هی زن ! خودت بگو به کجا می کشانی اش؟
تاريخ روی سينه خود ثبت می کند
اين را که لطف می کنی و می رسانی اش
آبان ماه پاييز فصل کيش
نویسنده :
عابد اسماعیلی - ساعت ۱٢:٠٦ ب.ظ روز سهشنبه ٢۸ مهر ۱۳۸۳
اينگونه که بی گدار در گل بروی
تا مقصد عاشقانه مشکل بروی
من با چه زبانی به تو حالی بکنم
از ديده نرفته ای که از دل بروی
ای حلقه عاشقانه دارم
من از تو چگونه دست بردارم
با اينکه به گردنم ستم کردی
يادت نرود که دوستت دارم
می ترسم از این کوه از این درد از افغانستان
از دخــــتر ســـرمازده ای ســـرد از افغانستان
در تپه چشماش مسلسل ـ مزه پوکه- ابرو
با اسلحه سرد چها کــــــــــــرد از افغانستان
تنپوش گشادش شب چشمش لب سردش کفشش
تصویر قشنگیست از این درد از افغانستان
یعقوب! کجایی که ببینی که چه بویی دارد
پیراهن یک دخــــــتر مو- زرد از افغانستان
شنبه به دلم چنگ زد و پیله تنید و خوابید
یکشنبه سر از پیله درآورد از افغانستان
من ماندم و یک مشرق بی حوصله فریاد زدم:
ای دخــــــــتر سرمازده! برگرد از افغانستان
از پست اول بدم اومد پاکش کردم . به جاش دارم این مزخرفات رو می نویسم که بیشتر ازشون بدم میاد.